تبليغاتX
با هم همسفر شویم
با هم همسفر شویم

غار اسک 14 خرداد
 

وقتی چد روز  روز تعطیل باشه و تو هم با تاخیر سر قرار بری نتیجه اش اینه که مسیر تهرانپارس تا پلور رو ۵ ساعته طی می کنی.بالاخره ساعت ۱۱ رسیدیم به پادگان آموزش تکاوری(بعد از تونل پلور).مسیر دسترسی به غار جذابه.دست به سنگه.اما  چیزی که قابل توجه بود حضور هزاران هزار جیر جیرک و انواع سوسک و ملخ بود به حدی که اول میبایست زیر دستامونو پاکسازی می کردیم بعد دست به سنگ میشدیم.

ساعت ۱۲ ورودی غار بودیم.از داخل دهانه قله زیبای دماوند و ماشینهای در حال حرکت در جاده رینه کاملا پیداست.مسیر اصلی غار نرماله اما فرعی ها با دهلیز های تنگ و باریک که برای پیمایش با سختی طی میشد فوق العاده جالبه. نزدیکه دهانه سمت راست چاهی هست که فرود و صعود از اون جذابیت برنامه رو بیشتر میکنه.غار کوچکی هم در سمت راست همین غار هست که بازدید از  اون  رو هم به  برنامه اظافه کنید.

برنامه پیمایش ما ۵ ساعت طول کشید....

نکات:

۱.برای غارنوردی لباس یکسره(لباس یکسره کارگری ترجیحا ضد آب)مناسب است.

۲.دستکش ضروری است.

۳.بردن کوله به داخل مانع عبور  فرد از دهلیز های باریک  میشود.

نوشته شده توسط فانی در 86/03/22 | موضوع:
دماوند_جنوبي. 4 خرداد
 

 بچه ها میگفتن جمعه برنامه میای؟

گفتم:نه.دارم میرم کرکس

-هفته بعدش میای بریم درفک؟

نه میرم دماوند

-با کی؟

نمیدونم...

میدونستم که میرم دماوند اما هیچ همراهی نداشتم.یکشنبه خبردار شدم که چندتا از دوستان دارن میرن.ذوق زده اعلام آمادگی کردم اما  به سیما(سرپرست)قطعی نگفتم که میام.۴شنبه زنگ زدم اما سیما گفت:ما۵ نفریم و ظرفیت تکمیله.نوید ماشین میاره.اگه میتونی مشکل ماشین رو حل کنی بیا.حسابی حالم کرفته شد.اما پا شدم کوله ام رو بستم.خیلی فکر کردم. گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم.

ــالو سلام.حال شما....

میتونی فردا صبح منو ببری دماوند؟البته اگه نمیتونی بهم بگو که با یه تیم دیگه برم لجور.

ــچند ساعت راهه؟

ــنمیدونم خیلی نیست.واسه صبحانه برمیگردی تهران.

و اینجوری ساعت۵:۳۰ ترمینال شرق به بچه ها پیوستم.جا نداشتن. کوله ها بزرگ بود و سنگین.تو ۲تا ماشین تقسیم شدیم و راه افتادیم.صبحانه رو در پلور نوش جان کردیم۰(بيچاره دوستم كه فكر ميكرد مارو ميرسونه و صبحانه رو كنار خونواده ميل ميكنه)رسیدیم به جاده خاکی رینه به مسجد. وای خدای من .ماشین ها نمی کشیدن.....

دوست بیچاره من که انقد خوب بود که اعتراضی نکرد.با زحمت به مسجد رسیدیم.دوستم برگشت تهران با ماشینی که دیگه...نوید هم ماشینو پارک کرد و آماده حرکت.

ساعت ۱۰ صبح به سمت بارگاه ۳.

ریتم حرکت آروم بود.مهدی چقد خدارو تو دلش شکر میکرد که صدای نفس نفس زدناش در زمزمه باد گم میشد. مطمئنا اون موقع خیلی خوشحال بود که باد به دادش رسید که ما نفهمیم به هن هن افتاده.انصافا صدای شر شر آب که از برفچالها سرازیر بود خیلی گوشنواز بود.۲ ظهر  رسیدیم پناهگاه.۲ نفر از قله برمی گشتن که اولین تیمی بودن که در ۲ هفته اخیر موفق به صعود شده بودن.استراحت و ناهار و هم هوایی بعلاوه هم صحبتی با بقیه دوستان.اما حدود ساعت ۸ رسیدن بچه های شقایق کرج(۱۸ نفر)همه رو غافلگیر کرد. ما که میخواستیم بخوابیم با سر و صدای اونا از خیر خواب گذشتیم.آواز دسته جمعی و زنگ موبایل اون یکی که تا ۱۲ شب همچنان.... کمبود جا و....

تازه دردسر یکی دوتا نبود. بالشت بادی نازنینمو مامانم صاخب شده بود و من روز قبل از منیریه بالشت بزرگتری خریدم که اندر وصف مزیت هاش فروشنده محترم سخنها گفته بود اما چشمتون روز بد نبینه که هر ۵ دقیقه یکبار سر میخورد میافتاد رو سر آقای محترم کرجی و من هی شرمنده صداش میکردم که.... ساعت ۲ یه تیم  و ساعت ۳ تیم بعدی رفتن به سمت قله. و ما بخاطر سروصدا قید خواب رو زدیم.

ساعت ۵ صبح به سمت قله

خیلی خیلی سرعت کم  بود. بین راه بچه های کرج رو در حال بازگشت دیدیم مثل لشگر شکست خورده.نیم ساعتی قله مهدی که خیلی خسته بود و ارتفاع اذیتش میکرد دیگه حاضر نبود ادامه بده اما سرپرست بهش انرژی میداد که ادامه بده و تو خوشحالی اولین صعودش به دماوند شریک بشه.بالاخره به قله رسیدیم گر چه خیلی دیر ۱ ظهر.عکس و تبریک به ۳ تا از بچه ها که بار اولشون بود و بالاخره  برگشت.۱ ساعتی رو از مسیر پاکوب نرمال برگشتیم.  نزدیکی های آبشار یخی  تصمیم گرفتیم از مسیر شن اسکی تابستون که الان حسابی پر برفه سر بخوریم. اما مشکل این بود که جز من و حمید کسی کلنگ همراش نبود.من کلنگ رو دادم به سعید و اونا رفتن تو برفچال  سعید رفت و من دیدم برف خوبه و میشه حتی با دست یا باتوم ترمز گرفت من هم شروع کردم به سر خوردن.پیست جالبی شد.تیمهای دیگه هم پشت ما سر خوردن.

 تا ساعت ۵ استراحت و ناهارو ...دیدن چند تا از دوستان که به قصد صعود ۱ روزه اومده بودن ذوق زدم کرد.که بخاطر کمبود وقت ازبالای آبشار یخی برگشته بودن.ساعت ۸ مسجد بودیم اما سختی کار تازه شروع شده بود.  ۶ نفر با کوله های سنگین  سوار شدیم اما دریغ.من و حمید پیاده راه افتادیم تا نزدیک جاده آسفالته پیاده اومدیم.فکر کنم حدود ۶ یا ۷ كيلو متر.

بالاخره ساعت ۱ نیمه شب خونه تو رختخواب بودم.

نكات:

آب كافي همراه داشته باشيدو واسه سوپ و ...بايد برف آب كنيد كه بهتره نمك و شكر بهش اظافه كنيد. قرص جوشان ويتامين ث فراموش نشه.

 

نوشته شده توسط فانی در 86/03/06 | موضوع: